تبليغاتX
html> نوشته های محرمانه
نوشته های محرمانه


مسخ

هنوز که ماه صفر تمام نشده نه؟پس هنوز از حسین گفتن خیلی بی راه نیست!!؟این هم یک عیب دیگه از باورهای ماست که اعتقاداتمون هم فصلیه.و حسین در چهار چوب شصت روز از سال حبس میشود! بگذریم.

موضوع از جریانیست که مدتیه شروع شده.اینکه قهرمان بی بدیل کربلا تنها میشه ابوالفضل. وحسین پیرمردی که در میدان نبرد تنها به وداع ومویه برای عزیزانش مینشینه و در آخر هم برای قطره آبی طفلی رو سر درست میگیره والتماس نامردان رو میکنه بلکه دل سنگشون با دیدن اون نوزاد به رحم بیاد!!

حسینی که نماد عزت وشرف بود ونوای"هیهات من الذلت"سر میداد به التماس کردن از یک مشت "خسر الدنیا والآخره"میپردازه.

الله اکبر!حسین مکتب ما مولای عباس بود وبالطبع در شجاعت خون علی در رگهایش جریان داشت و شرف وعزت را از شیر فاطمه نوشیده.

این همه کج فهمی و بی انصافی در به تصویر کشیدن قهرمان نبرد تشیع کمی بی انصافیه

بیایید جور دیگر ببینینم.

****************************

پ.ن1:شاید گوشه ای از این تحریفات به همین جلسات مذهبی ونوحه وروضه خوانی برگردد.بد نیست بدونیم این لفظ روضه خوانی در حقیقت از نام کتابی به نام "روضه الشهدا "گرفته شده کتابیست ازنویسنده ای بنام" کاشفی سبزواری" وطبیعتا مثل هر نوشته دیگری خالی از ایرادات نیست.در گذشته در جلسات مذهبی به خواندن این کتاب میپرداختند وکم کم در گذر زمان به هر نوع از این قسم مراسم" روضه خوانی" گفتند.

پ.ن2:این روزها که میگذرد شادم

این روزها که میگذرد شادم که میگذرد

این روزها که میگذرد شادم که میگذرد

این روزها شادم....

پ.ن3:چیزی جز خدا ندارم...



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 22:39  توسط ادم برفی  | 



زیارت

چهار ساعت در بهشت با زیباترین آرزوی جهانم:

میگویند:عاشقان آبروی جهانند.

من به زیارت تنها لیلی ومجنون سبزوار رفتم.

من اززیارت عاشقانه ترین نگاه می آیم.

و میمیرم از شدت ذوق این دو زیبا

ودعا میکنم برای پاکی نگاه پاکتان

ودلم میسوزد برای تمام آنهایی که تو را ندیدند ونتوانستند عاشقت شوند.

من بجای تمام آنها تورا دوست خواهم داشت!

والله که شهر بی تو مرا حبس میشود

                          آوارگی کوه وبیابانم آرزوست

آرزو..آرزو...آرزو...آرزو.....آرزو.....آرزو.

آه که من واین همه آرزو اما بی آرزوی قشنگ.....

****************

پ.ن۱:نفس کشیدم از عطر بودنش بعد از دوسال...

پ.ن۲:شب یلدای امسالم متفاوتتر از هروقت! درمیان اتاق بنفشی در انتهای سالن بیمارستان کنار آدم هشت روزه ای که برای حیات نبرد میکرد.

پ.ن۳:شنیدن فریاد: "خدارا میشناسم از شما بهتر! شمارا از خدا بهتر..."که همای دادمیکشه هنوزم حتی بعد از مردنم منو مست میکنه.

پ.ن۴:مراببوس برای آخرین بار تورا خدانگهدار که میروم به سوی سرنوشت.....

 



+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 10:16  توسط ادم برفی  | 



كشش

 

هر سال ماه محرم ميشود بهانه براي خواندن زيارت عاشورا:

السلام علي الحسين وعلي علي ابن الحسين و....

اما  يك سوال؟؟؟

در نگاه من كه مكتبي دارم كه منشورش يك جممله است كه :

اگر همه را دوست نداشته باشي هيچكس را نميتواني دوست داشته باشي

چگونه آن "الضالين"را لعن كنم؟وقتي ميخوانم:

وبيزارم از دشمنانت    ودشمن ميدارم دشمنانت را وو

در نگاهي كه موسي با فرعون تفاوتي ندارد كه هر دو بنده او ميشوند.وتكه اي از نظام هستي

وچون برات بندگي او  را در دست دارند به حكم

"مرا عهديست با جانان كه  تا جان در بدن دارم     هوادران كويش را چو جان خويشتن دانم"

پس همين نامه بندگيشان  برايم كافيست تا عاشقشان شوم.وخط بطلان بر حاشيه هاي وجودشان يعني شكل حياتشان كشم.وتفاوتي نكند در اندازه عاشقيم.كه هر دو ساخته دستان هنرمند اويند.

وهمچون ژيد بنويسم "بعد از آن ديگر نبود كسي كه بر او عشق نورزم ونبود لبي كه ميل بوسيدنش را نداشته باشم".

به قول رحیمی البته :مباد مباد ومبادا این نگاه باعث جری شدن ظالمین بشه وشیوه ای برای رواج ستم وبهانه خوشمزه ای برای اشتباه"پناه بر خدا!!!

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه

پ.ن۱:

هنوزم دلم فرانسه ۱۹۵۰ رو ميخواد.نسيم رود دن و استواري ايفل.

پ.ن۲:

قرار گذاشتيم شبهاي مهتابي مال من.

هرجايي كه باشي

 و ورزهاي باراني مال تو

هرجايي كه باشم.

بيا ببين كه روزهايم همه باراني وشبهايم غرق مهتابست.

پ.ن۳:

زندگي حتي در دستهاي نازنين كيان هم جريان  داشت.

كيان عزيز!لغزيدنت به زندگيمان روشن باد!



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 10:25  توسط ادم برفی  | 



پاکباز

 

وخداوند عشق را آفرید...

 

بر فرض که توانستی تمام روحش را  از آن خود  کنی

 قلبش را

جسمش را

نگاهش را

وحتی  وقتش را  تسخیر کنی

وحتی شاید تمام زندگیش را پر کنی.

اما

 با خاطرات "ما" چه میکنی؟

باتمام آنهایی  که

 "من+او"

ساختیم وحالا در پاکترین خانه دنیا جا گرفته، باآنها چه میکنی؟

با احساسی که در سلول سلول خانه وجودم نقش بست وآن حس را خدا به من بخشید و  تو بنده کوچک او نمیتوانی آن را از من بگیری...با آن چه میکنی؟

 

خدایا!

 سپاس که بندگانت را انقدر کوچک وناتوان آفریدی تا نتوانند حس زیبایی که تو خلق کردی را از انسان بگیرند حتی به زور....

سپاس!

**********************

راستش نخواستم مادر باشم.مادر بودن حتی از معشوقه بودن هم دردناک تر است.

نه!

اردوان میگفت تو رها هستی. پس بازهم رها میشوم.

 



+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 10:4  توسط ادم برفی 



وسوسه

 

انگار آدم گاهی تو زندگیش برای تصمیم حتمی ودلیل محکمی که تو ذهنش داره برای انجام کار بزرگی اما نمتونه انجامش بده دنبال کسی میگرده که بیاد جلوش وایسه وداد بزنه وحقیقت رو به تلخترین شکل ممکنش وعریان ترین حالتش تو سرت بکوبونه.و بعد تو تمام روز به درد سیلی محکمی که حالا گونه های نازنازی تو سرخ کرده فکرکنی  ودلت بخاد بری دستای زمخت وبیرحم اما خیرخواهشو ببوسی.

حکایت همون بدبختی شدم  که عمری روی  شتر زندگی کردم وپشتمو دولا گرفتم تا کسی منو نبینه وخوشحال بودم که جایی قایم شدم که هیچکس فکرشم به بودن من نمیرسه...امامردم که خر نیستن. آقان که به روت نیاوردن.تو تا کی میخوای ملتو خر بگیری و ازون بالا از صعود شتریت خوشحال باشی

 راستش شاید میترسیدم از دستی که بیاد گردن این کبک لعنتی رو بگیره واز اون خلسه مسخره زیر برفش که بوی افیونش تا ده تا کوه اون ور تر هم میره بیاردش بیرون. ونشون بده بهش این همه شلوغی دور وبرش رو.تاببینه که نیم سانت بالای اون لایه سفید برف چه آدمهایی نمردند از دردهایی که اون حتی معنیشو هنوز نمیدونه.

نه دلم میاد از اون همه میلهای بنفش رنگ دل بکنم نه هم جرات یا جسارت بیان حقیقت تلخ رو دارم.

آی مردم!ایهاالناس!حکایتم حکایت یک بوم ودو هوا شده. .شایدم حرف شتر سواری که دولادولا نمیشه بود.نمیدونم یا کبکی که سفر به اعماق برفهای آبکی کرد یا.... آخ! بین همه این مثلها گم میشم فقط یک چیز رو به عیان میبینم:

تشت رسواییم از بوم میفته.به زودی!

یا ستار العیوب......



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 13:35  توسط ادم برفی  | 



فاصله تا ................تو

با عرض پوزش از دوستان

این یک پست کاملا شخصیه

خاموش بود ونشد تولدش را تبریک بگویم.

برایش نوشتم:

 "  دست دراز میکنم باز به تو نمیرسم

    تا تو فاصله ای نیست اما....."

  کاش میدانست گاهی چقدر به دستهایش نیاز پیدا میکنم .

  اما عجیب میل به دور بودن از او دارم.

  دیگران هم مرا منع میکنند از این بازگشت.

  از او  چه پنهان آنها هم ازاین همه کودکیمان خسته شده اند.

  کاش میدانست من دشمن او نیستم.

  و روزگاری عزیزی وشاید............

  میدانم ومیداند که نمیتوانیم باهم باشیم.

  حتی اگر برایش بنویسم وپاره کنم.

  حتی اگر عکسهایش را اشک چشمانم خیس کند.

  من هرگز باز نخواهم گشت.

  تا رفتنی تلختر در کار تباشد.

  برای تولدت یک دعای خیر فرستادم تا فقط من بدانم وخدای من .

  تولدت مبارک  آشنای من

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 11:18  توسط ادم برفی  | 



رها

زنجیر بود بر پاهایم.زنجیری طلایی.زنجیر بود اما ازجنس طلا. طلای ناب
آنقدر دلواپس درخشش طلاییش بودم که تیرگی اسارتم را نمیدیدم.
تا صاعقه ای از قلب آبی آسمان بر جانش خورد و...
 
حالا که صدای جیرینگ جیرینگ  حلقه های پاره پاره اش، آنهمه تلاش خاکستریم را به سخره گرفته اند میفهمم این همه راکد بودنم را.
 
پروازم مبارک
***************
برای زنجیرپاره شده ای که دوستش داشتم


+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 20:9  توسط ادم برفی  | 



زیباترین عروس کویر

 

بازهم دلم تمام تابلوهای کیلومترشمارجاده ها را به تمسخرگرفت .وپروازکرد تاجشن شادی تو...

گفته بودم به تو که روح من آنجامیخندد همنوا با خنده های پاک ومعصومانه

 تو ومصطفی.

زیر آسمان پرستاره کویر آرزو کردم جاوید باشد شادیهای سبزت.

 ***************************

برای  معظم عزیزم که شرمنده مهربونیش شدم.

همون شب تو جاده بودم واسه همین دیر شدبیام اینجا و تبریک بنویسم ببخشیدگلم.



+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 11:12  توسط ادم برفی  | 



شروع داستان من

چشمانم رابستم وسعی کردم یادم بیاید.وقتی راکه وارونه دنیا را نگریستم همه چیزش در نظرم وحشتناک آمد.  جدایی ازتووآنجا ودر اینجاخون وتیغ جراحیِ،چاقو قیچی سوزن وبازهم خون  ووووتنها چهره او بود که مرا ازشوق یافتن یک آشنا به گریه انداخت:چهره خسته وخوشحال مادرم....

بیست وسه سال گذشت ازلحظه ای که در عدم جدا شد دستهامان.بعد از آن فقط نگاه به آسمان آرامم کرد..جایی که هنوزتو آنجا بودی..

میدونم که خدا اینجا سر میزنه ومیخونه اینا رو واسه

همین اینجا براش مینویسم  که :

ممنونم ازاینکه قشنگترین هدیه رو به من دادی:       

نعمت زیستن و رنج بودن.

ازهمه دوستهای گلمم ممنونم بابت لطفشون . شرمنده محبت  

همه تونم



+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 10:13  توسط ادم برفی  | 



عروس سیاه عرب

 

 

                           عروس عرب

 

چند روز پیش اتفاق زیبایی افتاد. یک قلب به شعور درک عظمت یک مکعب مربع رسید.

ودر برابر این هجوم حقیقت زانوهایی سست شد.آنقدر که نفهمید نیتش درست بوده یانه؟ ودوباره نیت وبازهم طواف نور و گشتن وگشتن وگشتن....

خانه اش به این شکوه وزیبایی است پس صاحبش ....!!!



+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 18:34  توسط ادم برفی  | 



مراسم ترحیم

ماهی سیاه خوشگلم مرد.

کنار شمعدونیایی که بابا تو باغچه کاشت دفنش کردم.در کمال احترام

شمعدونیای بابا در اومدن.چرا ماهی من رشد نمیکنه؟؟

امیدوارم سال خوبی برای همه دوستان گلم باشه.



+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 10:52  توسط ادم برفی  | 



شهر خاطره ها

 

 

یک روز صبح زود بود که از ماشین پیاده شدم.تمام مسیر تو ماشین بابا خواب بودم.باید پیاده میشدم.

نه خندیدم نه گریه کردم.فقط به مستطیل زردی نگاه کردم که حجم یک دلواپسی بزرگ رو حمل میکرد.با یک دغدغه نام وشاید نان ویا ایمان:مادر وپدرم.

ونگاه کردم تا رفت.

حالا من بودم ویک خوابگاه تنهایی.

چهار سال گذشت:

یک روز صبح با صدای تلفن بیدار شدم تا نیمه های شب بیدار بودیم تا آخرین شب دانشجو بودن مرا جشن بگیریم.

قبل ازینکه موذن مهدیه اذون همیشه غمگینش رو بخونه سوارماشین شدم

نه گریه کردم نه خندیدم وفقط به دونگاه که ماشین ر و بدرقه میکردند نگاه کردم :که یکی رنگ وداع داشت ودیگری بوی دلتنگی:رضوان و نازیلا

حالا من بودم یک سبزوار خاطره

 

وقتی بابای رویا اومد دنبالش تا ببردش یک ماشین جلوی ماشین بابای رویا پارک بود.رویا که آخرین ساکش رو توی ماشین گذاشت دخترجوونی ازماشین جلویی پیاده شد وچمدون بزرگی رو باکمک مامانش از صندوق عقب برداشت.مامانش ناراحت بود ودختر هنوز جدا نشده دلتنگ وپدر دختر توی ماشین داشت قرآن کوچیک رو میبوسید وزیر لب دعا میخوند ودخترش به خدایی میسپرد که شاید روزی مامان باباهامون که اومدند مارو به اون سپرده بودند.من ورضوان فقط به هم نگاه کردیم ولبخند زدیم.

-حالا دیگه سبزوار یک کاروان اسم پشت سرش کشون کشون میاره.اسمهایی که همه شون برام قشنگند.

همین سبزواری  که روزی ازش دلگیر بودم حالا براش دلتنگ واین کاملا قابل حدس بود.

خوشحالم که این راهی میشه برای هنوز باهم بودنمون

 

-نازی عزیزم!بودن تو رفتنم رو ده برابر سخت تر کرد وهرروزموندنم این ریشه دوساله رو محکم ترمیکرد.
حالا تویی که لحظه های اونجا  رو برام تداعی میکنی .وحضورت دلیلی شد تا غم رفتن در نظرم ساده جلوه کنه چرا
که درد بزرگتر نشنیدن خنده هات بود.



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 22:58  توسط ادم برفی  | 



فروغ زندگی من

یا چه شوقی کادو رو پاره کردی وهمین که عکست به لبخند اون خانم آشنا روی

 کتاب افتاد با ذوق گفتی:فروغ؟

خندیدم وگفتم آره.هنوز که نخردیش؟ها؟ فقط قول بده  خیلییی نخونیش.آخه

شعرهاش سیاهه.کم کم تو هم سیاه میشی.

باشیطنت همیشگیت گفتی:سیاه میشم؟مگه خورشید داره؟

گفتم :مگر میشه فروغ نور نداشته باشه؟ناسلامتی اسمش فروغه ها...

خندیدی واین خواستنی ترین چیز زندگیم بود.



+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 10:43  توسط ادم برفی  | 



زلیخای صنعان

اینروزها نقدنقادان(دلسوز!) لقمه های وعده هایم شده است.بی خبر ازآنکه:

عیب جویان بر شیخ صنعان گذشتند وگفتندش:شرمت بادپیرازین تغییر ناهنگام!

شیخ تقاضایی از دختر ترسا کرد که غروبی برراهشان گذار کند تا ببینند چگونه بجای نارنج دستانشان چاک میخورد......

 

 

*******************

امروز ساگرد هجرت دکتر علی شریعتیه.وچند ساله که دوروز قبل از تولدم سیاه میپوشم چون عزادار اولین مربی اندیشه هایم هستم.

شاید بهترین وصف برایش همان جمله ای باشد که پیامبر برای الگوی او:ابوذر بزرگ،گفته:

اوتنها زاده شد

تنها زیست

تنها میمیرد.

یادش همیشه سبز

 



ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 9:49  توسط ادم برفی  | 



لذت درد

این روزها آزارها و خنده ها وشیطنتهای کودکانه اش مرا.......

سجاده نشین باوقاری بودم

بازیچه کودکان کویم کردی.

 

 

 

 

 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 9:59  توسط ادم برفی 



غم نوروزی

                                              

دلم میسوزد برای کارگرهایی  که در حصار سرخ سه گوش تابلو اش حبس اند وهمیشه مشغول کار اند .حتی شبهای عید ،حتی لحظه تحویل سال را .

برای مردی که بادردنالید : آدم گرگ بیابان باشد ومرد نباشد.

برای پدری که نوروزش نوغمیست  که  هر سال شرمنده ترین عرق را با استحمام سالانه اش هم پاک نمیشود.

من در این عید دلتنگ ترینم.

 

بادیدن چندین صحنه تو خیابون همه این فکرهای تلخ ریخت تو ذهنم.نخواستم با پست قبلیم سال رو نو کنم . هرچند پست آرزو رو خیلی دوست داشتم .

کنار خیابون بودم که مادری با غمی که شنیدنی بود گفت: کاری  که پول میکنه غول نمکینه.

روی روزنامه خوندم:همه چی ارزونه من چقدر خوشبختم.....

تو این  گرونی دم عید من به چشمهای پسر بچه ای فکر میکنم که پشت  ویترین به بلوز آبی روشنی نگاه میکرد ومادرش دستشو میکشید.من از همه بلوزهای آبی بیزار میشم.

 

 

سال خوبی داشته باشید.

سال  نو همه تون  مبارک.



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 22:55  توسط ادم برفی  | 



ناله نامه

 

 شماره چهاردهم نشریه "من فکر میکنم"کانون روزنامه نگاری و گفتگوی تمدنها دانشگاه هم در اومد.

بعد از شش شماره همکاری با بچه ها بالاخره این جرات(یا شاید جسارت)رو پیدا کردم که جامه سردبیری رو به تنم کنم هرچند منصفانه که نگاه کنم الحق قبای سردبیری به تنم زار میزد...

دوست نداشتم در مورد نشریه وکانون اینجا بنویسم ولی حالا که به یک بی تفاوتی سردی رسیدم  فرقی نداره.

وقتی برای اولین بار برای نشریه شروع کردم به نوشتن ،فکرنمیکردم یک روز جز نوشتن کار دیگه براش بکنم.اما...حالا!از جلسه تعیین موضوع گذاشتن تا منت بچه ها واسه نوشتن وتایپ کردن وپیدا کردن طراح وسرج کردن عکس ودنبال آقایان وبحث  تیراژ و بعد چهارصد شماره رو تنهایی از چاپخونه تحویل گرفتن وآوردن ووووووو

از دوسال ونیم پیش که یعنی شماره هشتم(عصیان) تادغدغه که چهاردهمی بود نشریه سیرفراز و فرود زیادی رو گذروند.وخیلی وقتها پرت میشد از اصل رسالتش وخیلی وقتها به درد تکرار مبتلا میشد که آزار دهنده ترین قسمت ماجرا بود.با بی تجربگی وتنهایهامون ومشکلات بالاییها تونسته بودیم زنده نگهش داریم. تا جایی که قلب تپنده کانون بشه.تو شماره های  قدیم نشریه بود که صحبت از سرزمین قد کوتاهان شده بود ما باور کرده بودیم که قد بلندی نداشتیم.فقط روچهار پایه ای رفته بودیم تا بومی رو که اون بالا بود نگه داریم تا "بزرگی"وقد بلندی بیاد وبتونیم اون صفحه رو تحویلش بدیم.تا یک طرح قشنگی روش بزنه .به قول آقای حسن زاده شاید وظیفه مون زنده نگه داشتن نشریه ای بود که فقط دوستش داشتیم.تجربه های خاممون میومد بیون ووقت تا زدن وحتی قبلترش ایرادهای کارمونو خودمون میگرفتیم وبعد از فروش، دوستانی که خیلی بهمون لطف داشتند نظرات وانتقادهاشونو میگفتتند.حتی همون ایراداتی رو که خودمونو بخاطرش حسابی گوشمالی کرده بودیم.وباشنیدن دوباره اش از زبون بقیه میفهمیدیم منتقد خوبی بودیم واسه کارهامون .واز طرفی خوشحال میشدیم که هنوز کسهایی میخوننش تا از رو لطفشون نقدش کنند.

کانون شلوغتر شده بود.جو دوستی قشنگی بینمون پیش اومد.وجود      بچه های فعال ورودی که جذب کانون شدند که مطمئن میشیم تا چهار سال دیگه حداقل اینجا غریب نمیمونه.ولی همچنان نشریه تنهاست وبدون دلسوز.

امروزکه بالاخره نشریه دراومده و دارم صفحاتشو ورق میزنم میترسم تلاش بچه ها رو هدر داده باشم.مخصوصا زحمت حمیده عزیز رو.

یک نفر گفت براش روی نشریه اش یک جمله یادگاری بنویسم نمیدونم چرا اینو نوشتم:

همچو سرو ایستاده ام در این باغ

  نکند پاسخش تبر باشد............

بی ربط با متن:

تو دانشگاه بی خودی میچرخم تا خوابگاه نرم تا جای خالی یک نفر رو احساس نکنم.یک نفر که وقت خداحافظی از ترس اینکه بغضمون نشکنه حتی بهش نگفتم به سلامت.صدای چرخ چمدونش که تا دم تاکسی براش بردم وقژقژ میکرد همه حرفها رو میزد. تو خوابگاه ولی عصر اتاق۴۰۹ با چهار نفراعضای ثابت ودست کم ده نفر اعضای غیر ثابت شلوغترین بود که هر چند وقت از سرپرستی میخواستنمون وشکایت از شلوغی وسر وصدا وبزن بکوب وبعد نامه برا کمیته انضباطی وووووووهمسایه ها از شیطنتمون در امان نبودند.اما یک هفته ای میشه که کل طبقه چهار آروم گرفته.ویک حسی به من میگه دیگه ۴۰۹ اون ۴۰۹ نمیشه...

لعنت به من با این رنگ غلیظ احساساتم.

لعنت!لعنت!لعنت!لعنت!لعنت!لعنت!لعنت!لعنت



+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 15:30  توسط ادم برفی  | 



مصایب یک ریحانه آفرینش

 

سه شنبه دوهفته پیش دور میدون سرافرازان یک تصادف اتفاق افتاد.بین پراید با دوسرنشین خانم جوان ویک پیکان با راننده ای نسبتا مسن.صدمات جانی به بار نیومد جز اینکه بعد از صحبت با مامور انتظامی بشدت فشار خانم راننده رفت بالا ووووو.اما چراغ جلوی ماشین خرد شدوماشین از آک بودن وصفر بودن کلا دراومد.وپیکان مدل ۸۳طرف هم کمی مچاله شد.

راننده محترم(اون طرف) باسابقه سی سال سن رانندگی یک بار هم تصادف نکردند.

راننده محترمه(این طرف) با سابقه دوهفته رانندگی یکی دوباری این طرف واون طرف ماشین رو کشیدند.ولی به کسی هنوز نزده بودند.

راننده محترم سابقه طلاییشونو دلیلی بر قسم دروغ میدونستند وحاضر به قسم خوردن شدند که از چراغ قرمز دور میدون رد نشدند وچراغ راننده محترمه قرمز بوده.

پلیس با دیدن یک خانم پشت رل بلا فاصله حکم کردند که بعلله !خانم مقصرند وهل شدند وحالا عیب نداره ووهمینجوری تقریبی حساب کنید وتجربه میشه وخب دیگهههههههههههههه خانمند!!!چه میشه کرد؟

و راننده محترمه چهل وپنج هزار تومن هزینه برای جرم "زن بودنش "پرداخت.چون قسم او وحتی شاهدش دلیل موجهی برای دست فرمون افتضاح همه خانومها(!)نمیشه...

 

چقدرتو اون لحظه دلت میخواد یکی بیاد بتونه تو دهن طرف بزنه وجواب حرفهاشو بده ولی مگر جرات میکنی به کسی زنگ بزنی خبر بدی.کله شقی وجوش آوردن همین مردها هم دردسر واسه خودت میشه.اینه که مجبوری مرد خودت باشی وخودت پیاده شی وبا راننده ها چونه بزنی تا گناه مسلمشون رو گردن بگیرند اما.......

شاید هیجان تصادف باعث شده فراموش کنی تو یک زنی و تو دعوا مثل طرف مقابل نمیتونی عربده بکشی وشاید چندتا فحش بارش کنی ونهایت اینکه :

حرفت دو زار نمی ارزه..........

 

خب اینم از رنجی که میبریم.بین الترمین را اینگونه گذراندیم وترم جدید آغاز میشود.انشاالله برای همه خوب



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 15:15  توسط ادم برفی  | 



ح ج ا ب

آیا تمام نجابت یک زن به چادر اوست؟؟

قبلها هروقت که میخواستم چادرم رو تا میکردم چند وقتی باهاش خداحافظی میکردم .

از وقتی که اینجا چادر رو کنار گذاشتم از نگاههای اطرافیانم به تعریف جدیدی از خودم رسیدم:دختر ج...!

روزگاری در نظرم  فقط نگاههای چپ چپ همسایه نقض میکرد آزادی رو.ولی حالا ...

حتی همون زمان هم نگاهها وحرفهای"زنان کوچه نشین" نمیتونست تو تصمیمم کوچکترین تغییری ایجاد کنه .ولی برخورد یک "روشن فکر(!)"بشدت منو متاسف کرد.

بعد از چند وقتی یکی از دوستانم رو که سر مسایل اعتقادی زیاد بحث میکردیم(البته فقط اوایل بحث میکردیم.)دیدم .                        ازافراد "آزادی خواه"افراطی بود که معنای خاصی ازآزادی رو طالب بود!بعد از دیدن من با لحنی حق به جانب وکمی تمسخر آمیز اینگونه نشون داد که بزرگواریش انقدر هست که افکار متحجرانه قبلیم(من چادری) رو دیگه به رخم نکشه!! شدت شعف وخوشحالیش از ظاهر جدیدم به قدری ناراحتم کرد که تصمیم گرفتم چادرم رو باز اتو کنم و"باز گشتی به خویشتن "داشته باشم.ازاینکه به گمان خودش ّهم راستا با عقاید پوچش شدم به شدت "چندشم"شد.هرچند بیشتر از اون "عروسان شیطان " حسابش نکردم وهمچنان خودرای باقی موندم ولی دلم شکست از این همه کوته فکری این مثلا "روشن فکر" .

ولی آیا واقعا یک تکه پارچه مشکی نشانگر تمام اعتقادات ماست؟

توضیح واضحات:

من هم با یک رنگی موافقم این که یا رومی روم یا زنگی زنگ!ولی با این حال احوالاتم متغیره.

۲-در متنم هیچ گونه بی احترامی به چادر وچادری ها رو منظورم نبود.بر عکس فکر میکنم دفاع صحیحی از این قشر بود.

۳-شاید کوچک بودن این شهر والبته افکار خاصی که مردمش دارن به خاطر محیط کوچک ووووووو رو نادیده گرفتم.قبول!

۴-بی ربط با متن:

از ترم یکمون موعد تحقیقات دکتر خواجه ایم که میشد دست به دعا میشدیم که از دانشگاه بره واز تحقیقاتش راحت شیم.ولی حالا که آخرین هفته حضور دکتر تو ایرانه واقعا از از دست دادن این منبع عظیم علمی-ادبی متاسفیم.با وجود تفاوت نظر وبحثهایی که تو کلاس باهاش داشتیم اما به شدت براش احترام قایلم. امیدوارم هر جا هستند همچون همیشه بزرگ بمانند.

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 10:46  توسط ادم برفی  | 



پریشان گویی یک قاتل بالقوه

نه هنوز نکشتمش.

دقیقایک ماهه که احساس عذاب وجدان لحظه ای ولم نمیکنه.بارها وبارها شده که چشمامو که میبندم خودم رومیبینم که پر از ترس چپ وراستم رونگاه میکنم ونمیدونم "جسد"رو کجاقایمش کنم؟مثل روز برام روشنه که به زودی دستام به خون یکی آلوده میشه.نمیدونم کیه یا اینکه چرا میکشمش؟اما احساس عذاب وجدان یک قتل عمد از الآن اومده سراغم.نه!شایدم عمد نباشه.ممکنه به شکل کاملا اتفاقی رخ بده.یااینکه موجبات قتل یک نفررو فراهم کرده باشم.اما کاش عمدی باشه.اینطوری بعد از کشتنش کمتر احساس عذاب وجدان میاد سراغم.چون قبلش به کشتن وجدانم دست زده بودم .وتوی قتل وکشتن حرفه ای شدم.تازه حتما دلیل قانع کننده ای برای کشتنش داشتم که کشتمش دیگه.ولی اگر سهوی باشه هزار میگم حیف که مرد!همیشه از تاسف خوردن بیزار بودم.زندان جای حسرته.....اه....لعنتی.....من هنوز کسی رو نکشتم.مسخره است.وجدان بی درد من قبل از ارتکاب جرم اومده سراغم.چند ماه پیش بود که خواب دیدم رویا یک نفر رو کشته و تو  زیرزمین برده .من کمکش کردم مخفیش کنه.حکم کلاغی رو پیدا کرده بودم که برای دفن هابیل به کمک قابیل رفت.بیچاره هابیل....

نه!این هابیل حتما آدم مزخرفی بوده که من کشتمش.....اه....لعنت برمن...بازم شروع شد...چرا میگم کشتم؟فعل اول شخص مفرد ماضی برای وقتی به کار برده میشه که فعل صورت گرفته باشه نه حالا که هنوز درمرحله فکره وتا عمل خیلی مونده....

ها؟در مرحله فکره؟....

یعنی عملی میشه؟؟....

من به  اندازه همون مرده تو خوابم از کشتن میترسم.

کاش پلیس منو دستگیر کنه قبل از اینکه دستام بوی خون بگیرن... .

 


این نوشته مال چندین ماهه پیشه.اینها حقایق محضی بود که نوشتم.نمیخواستم لحن وقلمم این شکلی بشه.اما شد.این ترس گاهی منو دیوونه میکنه.آروم میپرسم:اگربشه اون وقت.....



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 15:44  توسط ادم برفی  | 



نسل بی درد

نمینالم.

درد میکشم.

اما نمینالم.

میخندم اما ازروی دل.

شبها جسم خسته ام را تا تختم میکشانم.

واشکهایی که هرروزپشت در میبینم را از یاد میبرم.آخرین نگاهم در چشمان مهربــــــــــان خسرو است که خواب مرا میبرد تا نزدیکیهای بهانه زیستنم.

فردا صبح،وقتی اولین نگاهم به چشمان آرام سهراب افتاد برمیخزم،میبینم که گویا در تاریکی نیمه شب بین خواب وبیدار بوده ام که دستانم روی کاغذی پاره ای، بد خط نوشته است:

ما نسل سوخته ایم...

**************************************

من نگران این بیماری ام که روزبه روز بیشتر شیوع پیدا میکند.رده سنی خاصی ندارد اما بیشتر جوانان مبتلا میشوند.نا امیدی،بی حوصلگی،بدبینی به همه چیزوهمه کس،تکرار زدگی-در بعضی موارد انگیزه اقدام به کارهای خطرناک هم گزارش داده است- پرسشهایی مکرر بدون نیاز به جواب،گاهی پرخاش به اطرافیان و...ازعلایم این بیماریست.تا کنون۸۶۹۵۷۵۴۶۸۱ موردگزارش شده است.

هشدار!!               هشدار!!                  هشدار!!

این بیماری مسریست وبا چندین برخورد متوالی -مخصوصا از نزدیک-فرد هم دچار میشود!!

بیایید بهداشت را رعایت کنیم.تا جامعه ای سالم داشته باشیم.



+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 18:50  توسط ادم برفی  | 



اینست شهرمن...

شهر من!من به تو می اندیشم...

 

خیلی دوست داشتم برای جشن تولد همسایه مون بنویسم.

بنویسم این همسایه بی سرو صدا چقدر آقاست.بنویسم باید مشهدی باشی تا حضور شو تو خط زندگیت ببینی.

دوست داشتم بنویسم"مو بچه محله امام رضایم"(با لهجه بخونید)

دوست داشتم بگم چرا مشهدیها انقدر از لهجه گریزانند.درعین حال که به جرات میتونم بگم شیرین ترین وصمیمی ترین لهجه رو دارنداما معمولا پنهان میکنند.ودیگه این حس افتخار به شهر ولهجه بین مشهدیها کمرنگ شده.

میخواستم بنویسم اصل و ریشه ی تنها جمله ای که همه ایرانی ها از مشهدی میدونند-یعنی همون جمله معروف:مدنم ولی نمگم-از کجا اومده وچرا انقدر باب شده؟

میخوستم از شهر "عباس"*ها حرف بزنم که چه ها بودند؟

میخواستم بنویسم مشهدفقط به چهارتا صحن وباغ نادری ختم نمیشه .

میخواستم از مشهدیهای قدیم بنویسم که چه عرقی داشتندو با چه افتخاری تو شهرهای دیگه از شهر آقا حرف میزدند.

میخواستم بگم این شهری که واسه اکثر غیر مشهدیها انقدر دلگیر وناراحت کننده ویا

 کسل کننده است واسه مشهدی جماعت حکم ماسک تنفسی رو  واسه آدم بیمار داره.

 

میخواستم بگم مشهدی فقط فروشنده دور حرم نیست.

میخواستم جوابی به همه غیر مشهدی ها بدم که میگن شماها زیارت سرسرکی میکنید وقدر حرم رو نمیدونید.

میخواستم بگم زیارت دل وقتیه که دلت از همه جا گرفته ولی یکی هست که میدونی دوریش به اندازه پنجاه تومان بلیطه واین یعنی موهبت.که اگه شهر دیگه ای بودی اون نبود.

میخواستم

میخواستم

میخواستم

ونمیدونم کی قراره این دین رو به شهر عزیزم ادا کنم.شهری که اگر ده میلیون بارهم متولد شوم وهر بار  توی انتخاب شهرمختار بودم بازهم مشهدی میشدم.

وهربار که از مشهد میام همین که اتوبوس ازگاراژدارا رد میشه دلم میخواد همه وجودم دوتا دست بشه وکل شهر رو بغل بگیرم.وروی تک تک درختها شو ببوسم.

آره همه رو میخواستم بنویسم ولی حالا به جای همه اش به همین خاطره از یک دیدار مشهدی گونه بسنده میکنم که:

این اتفاق مال خیلی سال پیش بود.هنوز بابا ماشین رو تعویض نکرده بود.با همون ماشین رفته بودیم مسافرت به دورترین نقطه شهر مرزی.شهری آذری زبان.

به پلیس راهش رسیده بودیم.معاینه وکارت ماشین رو دید وبابا حرکت کرد که ...

همونطور که با سرعت بالا داشتیم میرفتیم یک نفر پشت ماشین داشت میدوید.وداد میزد.

سربازمشهدی بودکه تو پلیس راه اونجا خدمت میکرد. که شاید به فکرش هم خطور نمیکرد توآنچنان شهری تاکسی زرد مشهد ببینه وحتما حسابی هم دلش برای خانواده اش وشهرش تنگ شده بودآنچنان با ذوق وشوق دنبال ماشین میدوید و دست تکون میداد ومیخواست باهامون حرف بزنه که انگار پدر ومادر خودشو دیده بود.

اون لحظه بیشترین لذت رو کردم از دیدن یک مشهدی.اینکه بین کلی ترک زبان که لهجه فارسی رو به زور صحبت میکنند چندتا مشهدی گیر بیاری که بفهمند

 "سله به چخت دلنگونه:sele be chokht delengoone"

 یا"کیس ازو خیزه وردار:keys azo kheeze vardar"یا

ایشکنه اوجیز رو کلیکم پیشینگ رفت:ishkene ojiz ro kelekom pishing raft"یعنی چی؟!

ولذت این دیدار تامدتها به کامت شیرین باشه.

کامتان همیشه شیرین.

*عباس نقش محبوب من در فیلم"آژانس شیشه ای "که از قضا مشهدی بود.

 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:7  توسط ادم برفی  | 



یک نیاز

یک نفر یک عروسک برایم بخرد!!

دلم یک بچه میخواد تا بغلش کنم.نوازش موهای عروسک مثل طعم آبنبات چوبی بود که رویا تو خیابون میخورد.یا همون هندونه ای که توی میدون فهمیده خوردیمش.پرازشرم وپر از" لذت".

هم اتاقیم واسه روی تختش عروسک خرید از من مخفی کرد .کتاب رو نشونم داد.

"او"گفت:عروسک بخر.با عروسک بازی کن تا بزرگ شوی.

 قبول کردم.اما بازی نمیکنم.عروسکم را بزرگ میکنم. 

 

 

 

یک نفر یک عروسک برایم بخرد.

***********************

دقیقاسه روزه که دنبال یک شونه میگردم.چهارتا بغض باهم پیداشدند.

کیه کمکم کنه بکشمشون؟



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:15  توسط ادم برفی  | 



پاک کن چرک

 

                                      

 

 بیا

 بیا بردار و برو

 این تو، این هم بار گناهت!تا جایی که توانستم سبکش کردم.

 آنقدر همه جا بدت را گفتم،آنقدر منکر خوبیهای داشته ات شدم  و مفسر بدیهای نداشته ات

 که دیگر کو له ات خالی شده.

خلق الله پول شویی راه می اندازند .من ـ همون بنده گناهکارـ گناهشویی.

ببین دیگه دوشم طاقت بار بیشتر رو نداره.

دیگه نمیخوام گناهاتو بشویم.

بیا بردار برو.

فکر کنم مثل روزی که خوشحال از جشن تکلیف مدرسه ات بر میگشتی پاک پاک شدی.

برو به سلامت.

بهشت گوارایت باد.



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:31  توسط ادم برفی  | 



رمضان

 

عید رمضان آمد وماه رمضان رفت                   صد شکر که این آمد وصد حیف که آن رفت

 

اسمش رمضان بود.چند وقتی بود فهمیده بودیم.دبیر تاریخمون بود.مرد میانسالی بود .دوستش داشتیم وباهاش خوب بودیم.تو کلاس چهار تا سوژه داشت که سه تاشون تو گروه شش نفره ما بود.درس خون بودیم واسه همین دبیرها به شریها وشیطونی هامون ایرادی نمیگرفتند رو همین حساب کل کلاس چشم دیدنمون رو نداشتند.البته زیاد هم بادبیرها کل کل میکردیم.یک بار که خودم با سخت گیر ترینشون در افتادم واشکش دراومد قضیه تو کل مدرسه پیچید وووووو

دبیر تارخ رو میگفتم.آقای "ر".ازین ور اون ور شنیدیم اسمش رمضانه.ولی هر کی گفت اینم گفته بود که مباد ومبادا که اسمش رو جلوش ببرید.که آتیشی میشه.خوش اخلاق بود ولی وای به حال روزی که خشم اژدها پیدا میکرد.

این نصیحت به قدری ما رو ترسوند که حتی وقتی اگر مثلا اسم یکی رمضان بود سعی میکردیم فامیلش رو بگیم.

 

سه شنبه آخرهای ماه رمضون بود .هنوز آقای "ر"سر کلاس نیومده بود که شیطنتم گل کرد ورفتم پای تخته.

با گچ سفید بزرگ وخوش خط نوشتم

عید رمضان آمد وماه رمضان رفت                  صد شکر که این آمد وصد حیف که آن رفت.

همچینی که بر گشتم بچه های گروه فهمیدن چه نقشه ای دارم و ای ول گفتند.داشتیم هر هوکر کر میکردیم که اومد.مثل همیشه آروم رفت سر جاش نشست.دفتر شو وا کرد وخوند تا به عاطفه(یکی از بچه های گروه شش نفره مون) رسید.-کجا بودی جلسه پیش؟این غفوریان در نبود تو خیلی خوشحالی کرد ویک چیزهایی گفت بعدا خودت ازش بپرس چی میگفت؟

عاطفه برگشت نگاه متعجبی بهم کرد ومن که دیگه اینجور شوخی هاشو خوب میشناختم با خنده  گفتم:میان دو کس جنگ چون آتش است.سخن چین......."نیازی نبود باقیشو بگم خودش میدونست . سری تکون دادو خندید.معلوم بود امروز شارژه..آماده درس دادن شد.من که دیدم اصلا متوجه تخته هم نشده نخ دادم به بچه ها که یک جور حالیش کنند.شروع کردیم پچ پچ کردن وبا دست آروم تخته رو به همدیگه نشون دادن.جوری که خودش بفهمه وبرگرده نگاه کنه.سرشو برگردوند عقب ووووووو

 

خنده رو لبهامون خشک شد.صورتش برگشت ولی دیگه همون صورتی نبود که رفت.چند دقیقه ای سرشوپایین انداخت و بعد آروم اما خیلی جدی پرسید:کی اینو روی تخته نوشته؟منو میگی رنگم مثل گچ شده بود.ظاهر رو حفظ کردم وبا جدیتی دوبرابر اون گفتم :من!چطور مگه؟

قابل حدس بوداینجور مواقع چه جوری واکنش نشون میده:خانم محترم!(این جور وقتها شدیدا سعی میکرد طوری رفتار کنه که انگار اصلا فامیل تو رو بلد نیست وبراش مهم نیستی)وقت کلاس من مهم تر از بچه بازی های شماست!بفرما بیرون!

چندباری اینجوری شده بود سه چهار نفری از عقبیها رو هم بیرون انداخته بود.بعد یک دقیقه سکوت میکنه وبعد با صدای آروم وخشنی میگفت:بخون غفوریان!  یا اینکه:تا کجا درس دادیم غفوریان؟

خلاصه سو گلی شدن این تبعات رو هم داشت که بچه ها باهات چپ بیفتن.از عادتهاش این بود که هر جلسه امتحان وهمونجا هم تصحیح میکرد.بازهم اولین نفر همیشه من بودم.نه اینکه کامل بنویسم ها!نه!حوصله نشستن سر جلسه رو نداشتم که هنوز هم ندارم.البته نمره کامل هم میگرفتم یا خودم یا با مدد کمک ها غیبی آقای"ر"!خیلی شده بودنمره17 امتحان پایان ترمم رو بیست بده یا....

اون روزو میگفتم.حالا با این وضع پیه از چشم آقای"ر"افتادن رو به تنم مالیدم.تازه این کمش بود اگر کینه میکردو نمره هاموووووو

تو  همین فکرها بودم که شنیدم که انگار داره درمورد ماه رمضون حرف میزنه وبرکات این ماه بعد از صحبتش زیر چشمی نگاهی انداخت وگفت ؟:منم تو همین ماه به دنیا اومدم.واسه همین پدرم این اسم رو روم گذاشت.

هنوز حرکت بعدیش برام قابل حدس نبود که شنیدم گفت:کتابتو بده ببینم تا کجا درس دادیم غفوریان؟

بخون شعرباف

که همه خندیدیم.

هنوزم هر جا این شعرو میشنوم یاد شیطنت اون روزمون میفتم.

خدا حفظش کنه.

 

*******************************

عباداتتون قبول



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 14:29  توسط ادم برفی  | 



قرآن ناطق

 

 

قرآن نازل شد. علی عروج کرد.

تناقض زیباییست.نزول-عروج

تساوی زیباییست.قرآن-علی،علی-قرآن

علی همان قرآن ناطق بود؟

علی زاده خانه خدا- قرآن کلام خدا

گرچه مضافها متفاوت است اما مضاف الیه ها یکیست.اینها همه نسبتهاییست به او.کلام الله-ولی الله.

قرآن را با سرانگشتانی پاک میگشایند-نوزدهم ماه بود که سرانگشتان مطهر شمشیر قرآن ناطق را گشود.میگویم شمشیر مطهر .بگذار همه بگویند زهر آلود اما مگر نه آنکه:لا یمسه الا المطهرون"

از قرآن نور میبارد از علی خون میبارید.

قرآن از خدا ورستگاری میگوید

علی از رستگاری وخدا میگوید که".......(ننویسم همه میدانیم چه فریادی سر داد)

قرآن............

نه !پناه میبرم بر خدا از شرک:سبحان الله

نه خدا توانمش گفت نه بشر توانمش خواند

متحیرم چه نامم؟شه ملک لا فتی را

علی فوق انسان نبود،انسان فوق العاده ای بود.

او بالاتر از انسان نبود،انسان والایی بود.



+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 11:32  توسط ادم برفی  | 



سفر

 

قرار نبود برای سیاست بنویسم.این بی پدر ومادر بی همه چیز تر از آن است که حرفی یا چیزی در چنته داشته باشد.اما این ها را مینویسم برای دوستم که قرار است امشب برود.

دوستم امشب چمدانش را میبندد.

او حرفها زد.

فریاد کشید

سنگ زد

فرار کرد

پنهان شد

واکنون از ترس جان یا شاید هم فکر(این را خود اعتراف کرده)میرود.

او تحریم کرد.

او فحش داد.

او نا راحت میرود.

من قبول نکردم.

به قداست آدمهای اینجا ایمان چندانی ندارم اما بخاطر چند دوپایی که قدیس نیستند این گربه مقدس را رها نمیکنم.

نه!میمانم

دوستم امشب میرود.

احساس میکنم که فریدون هم یک روز دوستش برای همیشه ایران را ترک کرده واو اینها را نوشته.

سکوت میکنم وشعر او را زمزمه میکنم.(خواهش میکنم این شعر ار با دقت تمام بخوانید.اینها تمام حرفهای این روزهاست)

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و

اشک من تو را بدرود خواهد گفت

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است...

تو را ازنیمه ره برگشتن یاران

تو را تزویر غم خواران زپا افکند

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان بر ستوه آورد.

تو باآن گونه های سوخته از آفتاب دشت خواهی رفت

واشک من تو را بدرود خواهد گفت

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست میمانم

من از ا اینجا چه میخواهم نمیدانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم

ومیدانم تو روزی باز خواهی گشت.

 



+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:45  توسط ادم برفی  | 



تولد

 

کتاب رو بر میدارم واز جایی که علامت زدم شروع میکنم به خوندن:

"بایزید بسطامی که از عرفای بزرگ قرن..."    رژ صورتی شو بر میداره ومیگه:چرا انقدر دوست داری مامانم رو ببینی؟همینجوری که سرم تو کتابه جواب میدم : چون هیچوقت از اون طفلی حرف نمیزنی همیشه از بابات تعریف میکنی بچه بابایی!   میره جلوی آینه واز توی آینه نگاهم میکنه میگه:یک چیزی بهت میگم نه تو فکر برو نه ناراحت شو.

با مداد زیرشو خط میکشم

"از زندگی وکرامات وی بسیار نقل کرده اند میگویند روزی..."

-هوم؟بگو!  رژشو میذاره سرجاشو وریملشو بر میداره .قبل از اینکه باز بره جلو آینه روبه روم وای می ایسته ولی نگاهش نمیکنم وسرم هنوز تو کتابه.

"بایزید کتاب خدا را گشود.خواند وخواند تا بدانجا رسید که..."

-مامان من ۲۱سال پیش فوت کرد.

نگاهم روی کلمه خشک میشه اما کلمه رو دیگه نمیبینم. میدونم این چیزی نیست که بخواد با اون شوخی کنه .من باید چی کار میکردم؟برای یک لحظه از خودم بیزار شدم.دهنم خشک شده هنوز حتی سرمو بالا نگرفتم.یک سال ونیمه اولین نفری که هرصبح میبینم وآخرین نفری که هر شب میبینم وحالا....

سرشو میاره جلوی صورتمو لبخند میزنه.

-چی شد؟گفتم که فکرشو نکن.

منم لبخند میزنم.مسخره ترین لبخند دنیا رو تحویلش میدم.اصلا دوست ندارم حرفی بزنم تا بهش ترحم کنم.تنها چیزی که میتونم بپرسم:چرا؟

-تولدمن.

طنین صدای یک جمله چند بار توی ذهنم میپیچه:بودنت دلیل نبودنش بشه.

شالگردنشو میبنده وادکلنشو بر میداره .وروی مچش ودو طرف شالگردنش میزنه. میاد در کمدشو قفل میکنه ومیگه:مهم نیست.بهش فکر نکن.خداحافظ.

گوشی رو روشن میکنه ومیره.درو میبنده وصدای آهنگش هنوز از تو سالن میاد که داره دور میشه:رینگ مای بلس رینگ مای بلس.....

هنوز گیرم ونگاهم به در خشکه هضمش انگار برام خیلی سخته.چشمم روی کتابم میفته.

"تا بدانجا رسید که خواند:بالوالدین احسانا.وبر مقام مادر آگاه شد.پس نزد مادر رفت وگفت :مرا یارای دو کس خدمت کردن نیست.یا مرا رها ساز وبندی او کن یا غلام خود ساز"

سرم گیج میره.سردم میشه. پا میشم درو ببندم که چشمم به کتابش میفته که جا گذاشته .میخوام دنبالش برم که درو باز میکنه ونفس زنان میاد تو.کتابو بر میداره وآروم میره بیرون .من فقط صورتشو میبینم که تمام ریملهاش ریخته.

*******************************************

این مطلبی بود که تو زمستون پارسال برای اون نوشتم وامروز که تولدشه براش مینویسم.به یاداو

راستی صلوات برای مادرش رو فراموش نکنید.مادری که هرگز مادر صدا زده نشد.

************

***********

تولد تو هم مبارک هانیه عزیز.

هیچ چیزی نمینویسم ونمیگم که همه رو "تو خود دانی اگر عاقل وزیرک باشی".فقط دکتر رحیمی میگه:من لفظ دوست رو خیلی کم استفاده میکنم.دوست خیلی حرمت داره.

       پس:

تولدت مبارک دوست من



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:29  توسط ادم برفی  | 



خدا روی زمین

صحبت با یکی از آشنایان قدیمی بار دیگر به من ثابت کرد چقدر خدامتفاوت است.

امروز دیگر کمتر کسی را میتوان یافت که به واقع منکر وجود خداوند شودویا اعتقاد به صدفه ویا قدرت ذاتی طبیعت شود.. مسئله سر کدام خدا نیست که حتی هندی گاو پرست وپیرمرد مصری که نیل خدای اوست ویا حتی شیطان پرستان آمریکا(که البته عقاید خیلی جالبی دارند-در اینجا نمیخواهم تایید کنم ویا رد کنم)را هم نمیتوان سکولار و بی خدا دانست.چه اصل نیاز پرستش را ارضا کرده انداما کمی پایشان را کج گذاشته اند.

امروز دیگر منکر خدا بودن همانقدر احمقانه است که اعتقاد به نظام سیاسی تک فردی بعید.

 حال با این همه نگاه متفاوت به قدرت برتر،ما معتقد به خدایی به نام الله هستیم وفکر میکنیم که در این اصل تمام مسلمانان مشترک محسوب میشوند اما باز با اندکی دقت در میابیم که در میان این حقیقت واحده(اسلام) نیزچقدر رنگ خدا متفاوت است.از تفاوتهای شیعه وسنی نمیگویم.که اولین تقسیم بندی وساده ترین آنست .حتی هرکدام از این شاخه ها نیز باز دسته هایی دارند وهر دسته باز گروه های مختلف عقیدتی را تشکیل دده اند ونتیجه اینهمه تقسیم بندیها به وجود آمدن علم کلام است.شیعه،زیدیه،اهل حدیث،معتزله،اشاعره،حجویه،متشیعان،خوارج(که خودخوارج به چندین قسمت تقسیم میشود که البته در حال حاضر تنهااباضیه تنها فرقه ایست که هنوز حیات دارند که آن هم معتدلترین نوع خوارج بودند.)ووووووو

علم کلام که امروز انقدر با جوانها بیگانه است به راستی لازمتر از همیشه بکار می آید.

نکته جالب در مورد شاخه های اسلام اینجاست که مسن تر ها معمولا بخش فقهی اسلام را مهم تر میدانند (فقه:همان بخش عملی ،احکام)وجوانها -دانسته یا نادانسته اهمیت را به بخش کلام -بخش اعتقادبه اصول اولیه اسلام-میدهند.سوالاتی که از ابتدای نو جوانی در ذهن مان شکل میگیرد وگاه تا جوانی همراه ماست نشان از همین درگیر بودن با مسائل کلامی است.بارزترین سوال آن:آیا خدایی هست؟

یاسوال: اولی دانستن ظواهر ویا عقیده؟و آیا یکی از آنها میتواند دلیل کمرنگ شدن دیگری شود.یعنی آیا اعتقاد به خدا وشکر قلبی او ودوست داشتنش میتواند دلیلی بر نماز نخواندن من شود؟

یکی از دوستانم میگفت:دوستی داشت که در سال تنها یکبار نماز میخواند.آنهم در یک شب در خانه ای خلوت که هیچکس نباشدبرهنه، تنها،آرام والبته تاریک وساعتها به نجوای عاشقانه میپرداخت.میپرسید:آیا نماز من مقبولتر استکه هر روز ،روزی سه بار میخوانم یعنی که به وسعت دریاست اما عمق یک بند انگشت یا نماز او که به وسعت یک حوض است اما  عمق یک اقیانوس؟!

به هرحال خدای او اگر اینگونه خود را به اونشان داده است که عمقش برایش با ارزشتر است من فکر میکنم گناهی بر او نیست چه خدایان متفاوتند. 

 

*******************************

وخدایی که درین نزدیکیست؟؟؟؟؟

راستی تو چگونه می اندیشی؟

خدای تو چگونه است؟




+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 10:59  توسط ادم برفی  | 



روزهای فیروزه ای

دلم مقدار زیادی او میخواهد آنقدر که شور شود!

 

من به خوابم می اندیشم که"خواب دیده ام که خواب مرا میبیند."

حتی یک شماره دوازده رقمی بهانه خوبی میشه برای شنیدن صدای تو. تو می گفتی ومن گوش میکردم.واز آن روز چقدر اعداد برایم مقدس شده اند.از روزی که از دهان تو تراویدند.  دیروز را در تقویمهایم به نام تو زدم.روز جهانی تو.ودر آن روز من تو را، نه یاد، که تلاوت کردم.بزرگان وپاکان را باید تلاوت کرد.وتو را خواندم تویی که همه جا بعد از دیدن تو گفتم :

در معجزه بسته نشده است. خدا با خلق او معجزه ای دیگر کرد.

او که عطر گامهای منجی را میشنود .

او که وقتی با او هستی "دیگرخیالت از همه سو راحت است"

او که"جوانمرد نام دیگر اوست".



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 10:32  توسط ادم برفی  | 




منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
آماده سازی قالب
طراح قالب


بايگاني
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
بهمن 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387


پیوندها
وب نویس
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


پیوندهای روزانه
نسرین
مونا
ادبیات ایران زمین
ترنج
سحر
کوله به پشت
مامان ابان
هانی
آرشیو پیوندهای روزانه

آخرین نوشته ها
مسخ
زیارت
كشش
پاکباز
وسوسه
فاصله تا ................تو
رها
زیباترین عروس کویر
شروع داستان من
عروس سیاه عرب


لوگوی دوستان